سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
یک فنجان شعر

یک فنجان شعر




 



آشفته ام چون حال تو، اما صدایم نیست

من شاعری آزرده قلبم، ادعایم نیست



گفتی بیا، هرچند لنگ لنگان به پیش من

می خواستم حرکت کنم، دیدم که پایم نیست



دنیا به این وسعت، چرا اینقدر پس تنگ
است؟

وقتی که حتی بین افکار تو جایم نیست



مجموعه اعداد من سرشار از هیچ اند

یک، سه، چهار و پنج و شش، حتی دو تایم نیست



در حسرت سیمرغ، مرغان یک به یک مردند

مرغی که گرید در هوا حتی، برایم نیست



دیشب بنا شد موسی اعجازی کند اما

از بخت من گم شد عصا، بخت عصایم نیست



من رو به موتم، پس نخوان امن یجیبت را

این نوشدارو بعد مرگ من دوایم نیست



سر را به روی شانه های سست من مگذار

بار غمت در حد تاب شانه هایم نیست



یک روز می فهمی چرا این قدر می گریم

روزی که می فهمی نشان از گریه هایم نیست



 





ارسال شده در توسط جلال یقموری
وقتی که چنگال غربت در تاریکی شب های بی ستاره

خاک های گوری را

زیر و رو می کند

و تو خودت را به حماقت زده ای

که شاید روزنه ای از این گور به گور دیگری باز شود

و صدای مبهم نعش پوسیده ی همسایه

قفل بسته ی این گوش های خودخواه را

بگشاید

و پرده های غبار گرفته ی آن

که در حسرت باد پوسیده اند

با طنین نحیف آن صدا به رقص در آیند

ولی جوابی جز دریغ دریافت نمی کنی

آنگاه است که

از اوج درد

و از خستگی این همه چشم بی گوش

خوابت می برد

و در خواب می بینی که

بر قبری گریسته ای که مرده ای در آن نیست




ارسال شده در توسط جلال یقموری